غزل شمارهٔ ۷۷۵

غزلیات

نقشی ز صورت خود هر جا پدید کردی
پس عشق دیدن آن در ما پدید کردی

تا هر کسی نداند سر پرستش تو
وامق بیافریدی، عذرا پدید کردی

خورشید را بدادی نوری ز طلعت خود
وز بهر خدمت او جوزا پدید کردی

تا قطره را نباشد از گم شدن هراسی
بر راه باز گشتن دریا پدید کردی

می‌خواستی که از ما بر ما بهانه گیری
ورنه چرا ز آدم حوا پدید کردی؟

نوری که شمع گردون از عکس اوست روشن
در نقطهٔ دل ما چون ناپدید کردی

تا دولت وصالت بی‌وعده‌ای نباشد
امروز عاشقان را فردا پدید کردی

زان ساغر نهانی بر باده‌ای که دانی
چون گرم گشت منزل غوغا پدید کردی

از جستن نهانت چون اوحدی زبون شد
در عین بی‌نشانی خود را پدید کردی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}