غزل شمارهٔ ۸۰۶

غزلیات

سنت آنست که خاک کف پایش باشی
فرض واجب که به فرمان و برایش باشی

گر نخواهی که به حسرت سر انگشت گزی
در پناه رخ انگشت نمایش باشی

ماه را دیدم و گفتم: تو بگیری جایش
بازگفتم: تو نه آنی که به جایش باشی

گرهی بازکن از بند دو زلفش به نیاز
ای دل، آنروز که در بند گشایش باشی

اوحدی، دست بدار از سخن دوست، که او
به وفا سر ننهد، گر تو خدایش باشی

گر به رنج غم او کوفته گردی صد بار
بوی آن نیست که در صحن سرایش باشی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}