غزل شمارهٔ ۸۱۹

غزلیات

ای بر شفق نهاده از شام زلف خالی
بر گرد ماه بسته از رنگ شب هلالی

چون ماه عید جویم هر شب تو را، ولیکن
ماهی چنان نبیند جوینده، جز به سالی

ما کمتریم از آن سگ کو بر در تو باشد
زان بر در تو ما را کمتر بود مجالی

میخواستم که: جایت بر چشم خود بسازم
از دل نمیروی خود بیرون به هیچ حالی

روزی نبود روزی کان روی را ببینم
ای روز من شب تو، آخر کم از خیالی

از آفتاب رویت من همچو سایه دورم
و آنگاه با رخ تو هر ذره را وصالی

مشتاق آن دهان را صبری تمام باید
کان کام بر نیاید بی‌رنج احتمالی

با خاک آستانت تا خوپذیر گشتم
دیگر نظر نکردم بر منصبی و مالی

از اوحدی بگردان بیداد شحنهٔ غم
تا از غمت ننالد پیش ملک تعالی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}