غزل شمارهٔ ۸۲۵

غزلیات

به خرابات گذارم ندهند از خامی
سوی مسجد نتوانم شدن از بدنامی

صوفی رندم و معروف به شاهدبازی
عاشق مستم و مشهور به درد آشامی

سر ز ناچار بر آورده به بی‌سامانی
تن ز ناکام فرو داده به دشمن کامی

حال می خوردنم از روزن و سوراخ به شب
همه همسایه بدیدند ز کوته بامی

آن زبونم که اگر بر سر بازار بری
بی سخن مال مرا خاص شناسد عامی

دشمنم گر نتواند که ببیند نه عجب
دوست نیزم نتواند ز ضعیف اندامی

اوحدی‌وار به صد بند گرفتارم، لیک
تو در این بند ندانی که برون از دامی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}