غزل شمارهٔ ۸۳۱

غزلیات

نزدیک یار اگر نه چنین خوار و خردمی
در هجرش این مذلت و خواری نبردمی

بی‌او ز جان ملول شدم، کو خیال او؟
تا جان خود به دست خیالش سپردمی

از باد صبح‌گاه درین تنگنای هجر
گر بوی او به من نرسیدی به مردمی

کو آن توان و توش؟ کزین خاکدان غم
خود را به آستان در دوست بردمی

صافی کجا شدی دلم از دردی جهان؟
گر من نه در حمایت این صاف و دردمی

اندر شمار دیدن او نام من کجاست؟
تا بعضی از جنایت او برشمردمی

گر نقش روی خود ننهفتی ز چشم من
من نام اوحدی ز ورق بر ستردمی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}