غزل شمارهٔ ۸۳۵

غزلیات

باز دوشم ز راه مهمانی
به خرابی کشید و ویرانی

داشت در پیش رویم آینه‌ای
تا بدیدم درو به آسانی

که جزو نیست هر چه می‌دانم
که ازو خاست هر چه می‌دانی

دو قدم راه بیش ، نیست ولی
تو در اول قدم همی مانی

هر چه هستیست در تو موجودست
خویشتن را مگر نمی‌دانی؟

ای که روز و شبت همی خوانم
گر چه هرگز مرا نمی‌خوانی

زان شراب بقا بده جامی
تا تن اوحدی شود فانی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}