غزل شمارهٔ ۸۴۸

غزلیات

جفا بر کسی بیش ازین چون کنی؟
که هر دم به نوعی دلش خون کنی

تو روزی ز دست غم خود مرا
به صحرا دوانی و مجنون کنی

نگویم به کس حال بیداد تو
که ترسم بگویند و افزون کنی

نمی‌دارم از دامنت دست باز
گرم دامن دیده جیحون کنی

برآنی که بر من کنی رحمتی
چه سودم دهد؟ گر نه اکنون کنی

نبود این گمان اوحدی را بتو
که با او دل خود دگرگون کنی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}