غزل شمارهٔ ۸۵۰

غزلیات

هر قصه می‌نیوشی و در گوش می‌کنی
پیمان ما چه شد که فراموش می‌کنی؟

این سخت گفتنت همه با من ز بهر چیست؟
چون من در آتشم تو چرا جوش می‌کنی؟

بر دشمنان خود نپسندد کس این که تو
با دوستان بی‌تن و بی‌توش می‌کنی

در خاک و خون ز هجر تو فریاد می‌کنم
ایدون مرا ببینی و خاموش می‌کنی

همچون علم به بام برآورد نام ما
سودای آن علم که تو بر دوش می‌کنی

تا غصه‌های تست در آغوش دست من
آیا تو با که دست در آغوش می‌کنی؟

ده شیشه زهر در رگ و پی می‌کند مرا
هر جام می که با دگری نوش می‌کنی

گفتی که: اوحدی ز چه بیهوش می‌شود؟
رویش همی‌نمایی و بیهوش می‌کنی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}