غزل شمارهٔ ۸۸۲

غزلیات

زهی! حسن ترا گل خاک کویی
نسیم عنبر از زلف تو بویی

رخت بر سوسن و گل طعنه‌ها زد
که بود این ده زبانی، آن دو رویی

نیامد در خم چوگان خوبی
به از سیب زنخدان تو گویی

سر زلفت ز بهر غارت دل
پریشانست هر تاری به سویی

شدی جویای بالای تو گر سرو
توانستی که بگذشتی ز جویی

ز زلفت حلقه‌ای جستم، ندادی
چه سختی می‌کنی با من به مویی؟

دل سخت تو چون دید اوحدی گفت:
بدین سنگم بباید زد سبویی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}