بخش ۴۰ - حکایت

منطق‌العشاق

کسی فرهاد را گفتا: کزین سنگ
رها کن دست، گفتش با دل تنگ:

ز سنگ بیستون سر چون توان تافت؟
که شیرین را درین تلخی توان یافت

نظر می‌کن بنقش دوستان ژرف
ولیکن دور دار انگشت از حرف

چو اندر دوستی کار تو زرقست
نگویی: از تو تا دشمن چه فرقست؟

چه تلخی‌ها که مهجوران کشیدند!
ز شیرینان به جز تلخی ندیدند

گل بی‌خار ازین منزل، که بینی
که چیدست؟ ای برادر، تا تو چینی؟

مراد دل به انبازیست این جا
مپندار این چنین بازیست این جا

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}