شمارهٔ ۹۹۲

غزلیات

در همه شهر حاضری در بَرِ ما نشسته‌ای
چهره به دل گشاده‌ای پرده به چشم بسته‌ای

بافته زلف سرکشش در رگ و ریشه‌ام رسن
تا نکنی تصوری کِش ز کمند رَسته‌ای

داغ تو از آرزوی دل زخم زن و نمک بهل
تیر بزن که از خوشی مرهم جانِ خسته‌ای

بسمل تیر عشق را آب ز خنجر آرزوست
دانه چه می‌دهی دگر ای که پرم شکسته‌ای؟

آشفته زلف دلبرت شاید دام دل شود
تا ز علایق جهان رشته جان گسسته‌ای

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}