شمارهٔ ۱۰۱۸

غزلیات

زابروان تیغِ دوسَر بر مه و مهر آخته‌ای
رتبهٔ خود چه توان کرد که نشناخته‌ای

هیچکس راه نبرده که کجا منزل تست
چون کلیسا و حرم هردو بپرداخته‌ای

گفتی ای عقل که با عشق کنم ساز نبرد
پنجه ای صعوه به شاهین ز چه انداخته‌ای

مطربا راست نوازی ره عشاق بیار
اینچنین نغمه از این پرده تو ننواخته‌ای

این صف‌آرایی مژگانِ سیه حاجت نیست
که به یک غمزه تو کار دو جهان ساخته‌ای

دین و دل صبر و خرد رفت به تاراج نظر
تا تو ای عشق دو اسبه به سرم تاخته‌ای

نوبت سلطنت امروز بزن کز خم زلف
پرچم از غالیه بر مهر و مه افراخته‌ای

سروناز که در این باغ شده جلوه‌گهت
که تو را طوق به گردن بود و فاخته‌ای

شاید آشفته‌ای که اکسیر مرادت بزنند
زان که در بوته اخلاصش بگداخته‌ای

کعبهٔ دل ز علی جا چه دهی نقش بتان
بازی عشق و چنین نرد دغل باخته‌ای

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}