بخش ۲۱ - گفتار در شاهی اسطلیناس

کوش‌نامه

یکی شاه بود اسطلیناس نام
ز گنج و ز دانش رسیده به کام

به شهری که خوانی همی قسطنات
یکی دیر پا کرده پیش فرات

از آن زرّ و گوهر که او برد کار
بدان دیر، تا کس نداند شمار

ستونی دگر شاه فرمانروا
برآورد سیصد گز اندر هوا

سرش چارسو همچو خوان از رخام
در او ساخته گور آن نیکنام

نهاده در او اسطلیناس شاه
بدان تا هوا دارد او را نگاه

طلسمی بکرده ز بالای گور
ز زرّ گرامی ستام و ستور

یکی دست او را عنان است بهر
دگر دست برداشته سوی شهر

بدان‌سان که مردم بخواند همی
کس او را جز از شه نداند همی

هر آن کس که دیده‌ست و داند درست
که گوینده زین بس درستی نجست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}