بخش ۲۴۶ - خوار کردن فرستادهٔ قارن توسط سپاهیان چینی

کوش‌نامه

چو گفتار آن مرد شیرین سخُن
یکایک شنیدند سر تا به بن

ز شهر و ز بازار و مردم که بود
سراسر هوای فریدون نمود

سپاهی ز فرمان برون برد سر
همه پاسخش تیغ و تیر و تبر

به لشکر چنین گفت شهری که شاه
گرفتار گشت و تهی ماند گاه

ندارد یکی نام برده پسر
که تاج پدر برنهادی به سر

ز بهر که پیگار و جنگ آوریم
جهان بر دل خویش تنگ آوریم

همی لشکری را بدادند پند
نیامد همی پندشان سودمند

چخیدن نیارست بازار و شهر
که یک بهر بودند و لشکر دو بهر

فرستاده را خوار کرد آن سپاه
نکردند گفتار او را نگاه

به سنگ و به دشنام بردند دست
جوان دلاور بجست و نخست

سوی قارن آمد بگفت آنچه دید
از ایشان دل پهلوان بررمید

سه ماه دگر کرد بر در درنگ
به شهر اندرون خوردنی گشت تنگ

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}