شمارهٔ ۲۵ - ماکیان و شیر

قطعه‌ها

در بُن یک بیشه ماکیانی هر روز
بیضه نهادی و بردی آن را یک کُرد

بس که ز راه آمد و ندید به جا تخم
خاطرش از دست برد کُرد بیازرد

بود در آن بیشه پادشاه یکی شیر
داوری از کُرد پیش شیر همی بُرد

داد بدو پاسخی چنین که بباید
پاسخ شاهانه اش به حافظه بسپرد

گفت چرا ماکیان شدی نشدی شیر
تا نتواند خَلق تخم ترا خورد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}