غزل 31 | ما را به غیرِ یادِ تو، اندر ضَمیر نیست
ما را به غیرِ یادِ تو، اندر ضَمیر نیست
دِل را دِگَر ز صحبتِ جانان، گُزیر نیست
یاران، مَلامَتِ مَنِ عاشِق، رَها کُنید!
کاین مُبْتَلایِ عِشْق، نَصیحَتپَذیر نیست
دِل، عاشِق است و پَنْد نمیگیرد اندر او
بر وی مَگیر زان که بر او، جایِ گیر نیست
بَر مَن، کمانِ اَبرویِ مِشْکین چه میکَشی؟
خَوش خَوش بِکَش به غَمْزِه که حاجَت به تیر نیست
زُلْفَت نَهاد دامِ بَلا در رهِ دِلَم
آن، کیست کاو به دامِ بَلایی، اَسیر نیست؟
چشمی که آن به رویِ تو، روشن نمیشود
چون بِنْگَری به دیدهیِ مَعنی، بَصیر نیست
«اِبْنِ حِسام»، تِکْیِهگَهِ خاکِ کویِ دوست
در آسْتانِ عِشْق از این بِهْ، سَریر نیست
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}