شمارهٔ ۱۸۹

غزلیات

خزان رسید و گلستان به آن جمال نماند
سماع بلبل شوریده رفت و حال نماند

نشان لاله ی این باغ از که می پرسی
برو کز آنچه تو دیدی بجز خیال نماند

بشکل و رنگ رخت از خزان کمالی یافت
ولی چه سود که آخر بدان کمال نماند

چو آفتاب که مغرور حسن و طلعت شد؟
که چون خزان دم آخر در انفعال نماند

کجاست کشتی می تا برآورم طوفان
که در مزاج جهان هیچ اعتدال نماند

چگونه از صدف تشنه در برون آید
چو در سحاب کرم قطره یی زلال نماند

بیا که برد فغانی غبار غیر از دل
کدورتی که بود موجب ملال نماند

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}