شمارهٔ ۲۱۸

غزلیات

منم که دوست مرادم ز تلخ و شور دهد
مدام باده و نقلم بدست زور دهد

پیاله گیر که دست سپهر نتوان تافت
اگر نگین سلیمان به دست مور دهد

هدیه ییست که ترک مرصعینه کمر
شراب لعل ز پیمانه ی بلور دهد

مرا ز خاک در دوست بیش ازان فرحست
که سرمه مژده ی بینا شدن بکور دهد

قبول کن که به از کسوت ملامت نیست
ز هر چه دوست بدردیکشان عور دهد

بسی زبانه که در خرمنم زند گردون
چو آفتاب مرا جلوه ی سمور دهد

ز آب چشم فغانی چه خیزد ای بدخواه
سزای مردم بی درد خاک گور دهد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}