شمارهٔ ۲۹۴

غزلیات

تا چند بافسون جهان بند توان بود
مردیم، درین کهنه سرا چند توان بود

شد نقش من از تخته ی گل، چند شب و روز
گریان پی خوبان شکر خند توان بود

حیفست که رنجی نبرد بنده ی مقبل
امروز که مقبول خداوند توان بود

بی صورت شیرین و لب لعل توان زیست
بی چاشنی گلشکر و قند توان بود

زنجیر بیارید که سر رشته شد از دست
عاشق نه چنانم که خردمند توان بود

در حسن وفا کوش که گر عهد درستست
صد سال بیک وعده و سوگند توان بود

ماییم و همین زمزمه ی عشق فغانی
پیداست که دیگر بچه خرسند بود

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}