شمارهٔ ۳۸۹

غزلیات

دل گشت خون و داد بگریه سرای چشم
چشمم بلای دل شد و دل شد بلای چشم

از چشم خویش بیتو بجان آمدم بیا
چشم از سرم برون کن و بنشین بجای چشم

دیوانه گشت و باز نیامد بدست من
تا شد دل رمیده ی من آشنای چشم

همچون سواد دیده مرا در فراق تو
خاک سیه نشسته بماتمسرای چشم

تا چشم باز کرد فغانی بروی تو
بیچاره کرد جان و دل خود فدای چشم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}