شمارهٔ ۵۴۰

غزلیات

شب چون روم ز منزل آن ماه خرگهی
از دیده سیل اشک نهد رو بهمرهی

چندانکه رفتم از پی گرد سمند او
روزی نشد که پر شود این دیده ی تهی

هر دم هزار قافله ی جان ببوی او
آیند و بگذرند چو باد سحر گهی

شرح درازی شب هجران نگویمت
روز وصال اگر ننهند رو بکوتهی

گاهی بعشق، ناصح عشاق می شدم
دریافتم که بی خبری بود و ابلهی

آسوده یی که مانع دل می شود بعشق
از دل خبر ندارد و از عشق آگهی

بر خاک می نهم چو فغانی رخ نیاز
هر جا که بر زمین قدم ناز می نهی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}