شمارهٔ ۳۱

غزلیات

می دهی درد سرم چند ای طبیب
درد ما را ، چاره باید ازحبیب

دستم از دامان وصلش کوته است
ای خدا یا وصل یا مرگ رقیب

روز و شب نالم ز عشق روی او
چون به گلشن در بهاران عندلیب

نی عجب چشمش گر از من برد دل
چشمِ مستِ او ، بوَد عابد فریب

حیف کو دور از لب ودندان ماست
گو که به باشد زنخدانش ز سیب

یک نگه کرد و ز من ، شش چیز برد
دین و دل ، تاب و توان ، صبر و شکیب

می سزد از پی فراقش را وصال
چون فرازی دارد از پی هر نشیب

همچو من نبود بلنداقبال کس
گر وصال او مرا گردد نصیب

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}