شمارهٔ ۷۳

غزلیات

چنانم ساقی ازمی کرده سرمست
که می نشناسم از پا سر، سر از دست

نمی دانم چه می در ساغرش بود
که هشیاران شدنداز بوی او مست

مگر جانان ما درفکر ما نیست
که می بینم درتن جان ما هست

ز من تنها نه دل بشکست آن شوخ
که عهدخویش را هم نیز بشکست

چنان زد چشم او از مژه تیری
که ما را تا به پر بر سینه بنشست

بده می ساقیا کم خور غم عمر
که ناید باز چون تیر ازکمان جست

دلم دیوانگی ها کرد تا شد
به زنجیر سر زلف توپا بست

مکن بار دلم ز این بیش ترسم
خبر گردی که بار افتاد وخرخست

بلنداقبال شدهرکس که چون من
به راه عشق اوچون خاک شدپست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}