شمارهٔ ۹۰

غزلیات

غمین مباش که چیزی ز عمر باقی نیست
روا بود خوری ار غم که جام وساقی نیست

مرا به زاهد این شهر دوستی نبود
که درزمانه چواوکس به بدسیاقی نیست

خلاف ساقی ومطرب که درهمه عالم
یکی چواین دوبه خوبی وخوش مذاقی نیست

تمام نائی از آن دلبر حجازی گفت
حکایتی به لبش زآن بت عراقی نیست

دمی نمی شود از پیش چشم دل غایب
وصال عاشق ومعشوق بالتلافی نیست

ز جوروکینه اهل جهان بلنداقبال
غمین مباش که چیزی ز عمر باقی نیست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}