شمارهٔ ۱۴۱

غزلیات

شیری است عشق کز بر او کس گذر نکرد
تا شیر دل نیامد وتا ترک سر نکرد

دلبر مرا ز حسرت لعل لبان خویش
خونی دگر نمانده که اندر جگر نکرد

مژگانی آن نگار چو چنگال شیر داشت
دل شیر گیر بود که از او حذر نکرد

یا بید بود یا که نه بختم سعید بود
کاخر درخت آرزوی من ثمر نکرد

آهن مگر نه آب ز آتش همی شود
پس آه ما چرا به دل او اثر نکرد

چشمت ز مژه با دل من آنچه میکند
فصاد با رگ کسی از نیشتر نکرد

دیدی که شمع چون پر پروانه را بسوخت
خود همچنان بسوخت که شب را سحر نکرد

زاهد نگر که گفت چنین وچنانم کنم
هیچ اعتنا به حکم قضا وقدر نکرد

در عاشقی چو من نشد اقبال کس بلند
تا تن به پیش بار ملامت سپر نکرد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}