بلند اقبال
شمارهٔ ۲۶۱
غزلیات
پروانه را که داده تعلق به نور شمع
او را که رهنما است به بزم حضور شمع
در حیرتم بدو که بیاموخت درس عشق
کز جان و دل چنین شده عاشق به نور شمع
هوش و خرد مرا پرد از سر ز کار عشق
پروانه پر زند چو به نزدیک و دور شمع
پروانه را مگر ارنی بر زبان گذشت
کاین سان بسوخت بال و پر او به طور شمع
آخر که شمع هم به مکافات او بسوخت
پروانه گر بسوخت ز خوی غیور شمع
معشوق را مگو که به دل درد عشق نیست
بنگر به سوز گریه شام و سحور شمع
رو ای بلنداقبال آموز عاشقی
از چشم اشکبار وز جسم صبور شمع