شمارهٔ ۳۰۳

غزلیات

دست درحلقه آن زلف پریشان کردم
هر چه دل بود در آنبی سروسامان کردم

گرچه هر حلقه آن زلف چو ثعبانی بود
پنجه بی واهمه در پنجه ثعبان کردم

دامن من به مثل کان بدخشان گردید
بسکه خون جگر از دیده به دامان کردم

دست من خسته شد از بس به گریبان زد چاک
یادهرگه که از آنچاک گریبان کردم

همه گفتند که درد تو ندارد درمان
درد خود را ز لب لعل تودرمان کردم

گشته ثابت به حکیمان که بود جوهر فرد
در وجودش ز دهان توچو برهان کردم

قدسیان نام نهادند بلنداقبالم
در ره عشق تو تا ترک دل و جان کردم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}