شمارهٔ ۴۱۶

غزلیات

سلطان عشق ما را سرباز خویش کرده
همدم به خود نموده دمساز خویش کرده

با ما چرا نگوئید راز خود ای حریفان
ما را چو یار محرم بر راز خویش کرده

جوید پری ز آهن دوری پریوش من
تفتیده آهنان را درگاز خویش کرده

هر جا که بود شیری با آن همه دلیری
صیدش چو کبکی آن شه با باز خویش کرده

این نائی از چه شهر است کز نغمه شوردهر است
ما راچه مست و بی خود ز آواز خویش کرده

پروانه را چه پروا از این که سوزدش شمع
عاشق نباشد آنکو پروا ز خویش کرده

آن نازنین شمایل همچون بلنداقبال
بی دین ودل چنینم از ناز خویش کرده

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}