شمارهٔ ۴۹۰

غزلیات

دین ودل برده ازکفم صنمی
که به بزمش رهم نداده دمی

گفتمش هیچ نیست در تو وفا
گشت خندان وگفت هست کمی

گفتم از دوریت هلاکم گفت
از هلاک توباشدم چه غمی

گفتم از رهروان عشق توام
گفت چه باشدت به هر قدمی

گفتم او را ستم مکن گفتا
نیست عاشق که ترسد از ستمی

شکوه ها گفتم از قضا وقدر
گفت کم گو سخن ز بیش وکمی

نه عجب گر شوم بلند اقبال
التفاتش اگر کندکرمی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}