غزل شمارهٔ ۸۷

غزلیات

هستی به‌تپش رفت واثرنیست نفس را
فریادکزین قافله بردند جرس را

دل مایل تحقیق نگردید وگرنه
ازکسب یقین عشق توان‌کرد هوس را

هر دل نبرد چاشنی داغ محبت
این آتش بی‌رنگ نسوزد همه‌کس را

رفع هوس زندگی‌ام باد فناکرد
اندیشهٔ خاک آب زد این آتش خس را

آزادی ما سخت پرافشان هوا بود
دل عقده شد وآبله پاگرد نفس را

تا رمزگرفتاری ما فاش نگردد
چون صبح به پرواز نهفتیم قفس را

بیدل نشوی بیخبر از سیرگریبان
اینجاست‌که عنقا ته بال است مگس را

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}