بیدل دهلوی
غزل شمارهٔ ۲۰۴
غزلیات
اینقدَر نقشی که گل کرد از نهان و فاش ما
صرف رنگی داشت بیرون صدف نقاش ما
جمعدار از امتحان جیب عریانی دلت
دست ما خالیتر است از کیسهٔ قلاش ما
زین سلیمانی که دارد دستگاه اعتبار
بر هوا یکسر نفس میگسترد فراش ما
گرد عبرت در مزار یأس میباشد کفن
چشم پوشیدن مگر از ما برد نباش ما
محو دیداریم اما از ادب غافل نهایم
شرم نور است آنچه دارد دیدهٔ خفاش ما
زندگی موضوع اضداد است، صلح اینجا کجاست؟
با نفس باقیست تا قطع نفس پرخاش ما
از جبین تا نقش پا بستیم آیین عرق
این چراغان کرد آخر غفلت عیاش ما
بیدل این دیگ خیال از خامجوشیها پُر است
ششجهت آتش زنی تا پخته گردد آش ما