غزل شمارهٔ ۲۲۶

غزلیات

با کمال اتحاد، از وصل مهجوریم ما
همچو ساغر، می به‌ لب داریم و مخموریم ما

پرتو خورشید جز در خاک نتوان ‌یافتن
یک‌ زمین و آسمان از اصل خود دوریم‌ ما

در تجلّی سوختیم و چشم بینش وا نشد
سخت پابرجاست جهلِ ما، مگر طوریم ما؟

با وجود ناتوانی، سر به‌ گردون سوده‌ایم
چون مه نو، سرخط عجزیم و مغروریم ما

تهمت حکم قضا را چاره نتوان یافتن
اختیار از ماست چندانی‌ که مجبوریم ما

مفتُ سازِ بندگی‌، گر غفلت و گر آگهی
پیش نتوان برد جز کاری که مأموریم ما

بحر در آغوش و موج ما همان محوِ کنار
کارها با عشق بی‌پرواست، معذوریم ما

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}