غزل 234 | بیتو چون شمع ز ضعف تن ما
بیتو چون شمع ز ضعف تن ما
رنگ ما خُفت به پیراهن ما
نقش پاییم، ادبپرور عجز
مژه خم میشود از دیدن ما
خاک ما گرد قیامت دارد
حذر از آفت شوراندن ما
زندگی طعمهٔ کلفت گردید
رشتهها خورده، گرهخوردن ما
حرص، مضمون رهایی فهمید
دل به اسباب جهان بستن ما
فکر آزادگی، آزادی برد
سر گریبان زده از دامن ما
اگر این است سلوک احباب
دشمن ما نبود دشمن ما
خلعتآرای سحر، عریانیست
چاک دوزید به پیراهن ما
آفت اندوختنی میخواهد
برق ما نیست، مگر خرمن ما
آخر انجام رعونت چون شمع
میکِشد تار رگ گردن ما
قاصد آورد پیام دلدار
بازگردید ز خود رفتن ما
بیدل آخر ز چه خورشید کم است؟
این چراغ به نفس روشن ما
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}