غزل شمارهٔ ۲۴۴

غزلیات

پا به نومیدی شکست، آزادی دلخواه ما
گَرد چین دستی نزد بر دامن ‌کوتاه ما

کوشش اشکیم، بر ما تهمت جولان مبند
تا به خاک از لغزش پا کاش باشد راه ما

چون حباب ‌از کارگاه یأس می‌جوشیم ‌و بس
جز شکست دل چه ‌خواهد بود مزد آه ما؟

غفلت‌ کم‌فرصتی میدان ‌لاف‌ کس مباد
در صف آتش علم‌دار است برگ کاه ما

صبح هستی، صورت چاک گریبان فناست
عمرها شد روز ما می‌جوشد از بیگاه ما

صرف نقصانیم، دیگر از کمال ما مپرس
عشق پر کرده‌ست آغوش هلال از ماه ما

هر نفس کز جیب دل ‌گل می‌کند، پیغام ‌اوست
این رَسَن ‌عمری‌ست یوسف ‌می‌کشد از چاه ما

جهل هم نیرنگ آگاهی‌ست، اما فهم ‌کو؟
ماسوا گر وارسی اسمی‌ست از الله ما

پرتو اقبال رحمت بس‌که عام افتاده است
نیست درویشی که باشد کلبه‌اش بی شاه ما

حلقهٔ پرگار گردون تا کجا خواهی شمرد؟
زین‌ کچه بسیار دارد خاک بازیگاه ما

دقت بسیار دارد، فهم اسرار عدم
چشم از عالم بپوشی، تا شوی آگاه ما

می‌رویم ‌از خویش و همچون شمع پامال خودیم
عجز وا کرده‌ست بیدل! بر سر ما راه ما

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}