غزل شمارهٔ ۱۰۳۵

غزلیات

هرجا نفسی هست ز هستی‌ گله دارد
دیوانه و هشیار همین سلسله دارد

پیچیده به پای طلبم دامن دشتی
کز آبله صد ریگ روان قافله دارد

معذورم اگر طاقت رفتار ندارم
چون شمع ز سر تا قدمم آبله دارد

بیتابی دل سنگ ره بیخبریهاست
از وضع جرس قافلهٔ ما گله دارد

بیگانهٔ کیفیت غیب است شهادت
چندان که زبان تو ز دل فاصله دارد

محمل‌کش تسلیم ز خود رفتن اشکیم
این قافله یک لغزش پا راحله دارد

در وادی فرصت سر و برگ قدمی نیست
دل می‌رود و دست فسوس آبله دارد

بر وحشت ما خرده مگیرید که عاشق
چون اشک همین یک دل بی‌حوصله دارد

یک‌چند تو هم خانه به‌دوش‌من و ما باش
آفاق در آواز جرس قافله دارد

دردسر گل چند دهد نالهٔ بلبل
بیدل غزل ما نشنیدن صله دارد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}