غزل شمارهٔ ۱۷۴۰

غزلیات

زندگی محروم تکرارست و بس
چون شرر این جلوه یک بارست و بس

از عدم جویید صبح ای عاقلان
عالمی اینجا شب تارست و بس

از ضعیفی بر رخ تصویر ما
رنگ اگر گل می‌کند بارست و بس

غفلت ما پردهٔ بیگانگی‌ست
محرمان را غیر هم بارست و بس

کیست تا فهمد زبان عجز ما
ناله اینجا نبض بیمارست و بس

نیست آفاق از دل سنگین تهی
هرکجا رفتیم کهسارست و بس

از شکست شیشهٔ دلها مپرس
ششجهت یک نیشتر زارست و بس

در تحیر لذت دیدار کو
دیدهٔ آیینه بیدارست و بس

اختلاط خلق نبود بی‌گزند
بزم صحبت حلقهٔ مارست و بس

چون حباب از شیخی زاهد مپرس
این سر بی‌مغز دستارست و بس

ای سرت چون شعله پر باد غرور
اینکه‌ گردن می‌کشی‌، دارست و بس

بیدل از زندانیان الفتیم
بوی گل را رنگ، دیوارست و بس

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}