شمارهٔ ۵۶ - گوهر اشک

فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها

به فلک، بانگ ناله ام بر شد
گوش گردون، ز ناله ام کر شد

نه فراق توام به خواری کشت
نه وصال توام میسر شد

دیده ام بسکه ریخت گوهر اشک
دامنم پر ز در و گوهر شد

همه شب از خیال ماه رخت
تا سحر، دیده ام پر اختر شد

در فراق توام بسی شب و روز
شب به سر رفت و، روز آخر شد

تا دلم شد اسیر خال لبت
ناتوان بود، ناتوان تر شد

این شکایت به جانب که برم
که مسلمان، اسیر کافر شد

من کشیدم جفای روز فراق
شب وصلت نصیب دیگر شد

بسکه خونابه، چشم «ترکی» ریخت
صفحهٔ دفترش ز خون تر شد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}