شمارهٔ ۱۵۶

غزلیات

بدان ای محتسب یکبار دگر
که من رندی گرفتم باز از سر

ز دست ماهروئی جام باده
تو خود دانی که چونم هست در خور

ز وصل دلبرم دوری میفکن
گزیرم نیست تا دانی ز دلبر

هر آنجانی که جانانی ندارد
بود آبحیات او مکدر

ولی اندر صفا صادق چو صبح است
که دارد نور مهر او را منور

تو خواهی کفر گیر و خواه اسلام
نخواهم جز رخش محراب دیگر

چه خوش باشد ز سیمین دست ساقی
می رنگین تر از یاقوت احمر

پریروئی که نقد ابن یمین را
ز چشم و لب دهد بادام و شکر

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}