شمارهٔ ۳۰۴

غزلیات

جانا چه کرده‌ایم که از ما بریده‌ای
برگوی تا ز غیر محبت چه دیده‌ای

این شرط دوستی بود آخر تو خود بگوی
کز ما رمیده به غیر آرمیده‌ای

دل را چو غنچه‌ای ز تو مستور داشتم
چون باد صبحدم به سر آن رسیده‌ای

اکنون که دست عشق تو بگرفت جیب جان
دامن چرا ز صحبت جان در کشیده‌ای

سوزی که هست در دلم از آتش فراق
هرگز ندیده‌ای و نه از کس شنیده‌ای

تلخست بی‌تو عیشم و دانی تو هم یقین
گر هیچ وقت شربت صبری چشیده‌ای

غایب مرو ز دیده ابن‌یمین از آنک
تو اشک نیستی که روی نور دیده‌ای

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}