شمارهٔ ۴۸

غزلیّات

«یعلم اللّه» که مرا از تو شکیبایی نیست
طاقت روز فراق و شب تنهایی نیست

دین و دنیا چه بود وصل تو خواهم که مرا
هیچ کامی دگر از دینی و دنیایی نیست

ناگهت در گذر خلق بگیرم روزی
تشنه و آب روان جای شکیبایی نیست

عاشقان را که سر کوی ملامت جای است
غم بدنامی و اندیشه رسوایی نیست

خلق گویند که زیباتر از این یاری گیر
در جهان گشتم و مثل تو به زیبایی نیست

نه من سوخته سودای تومی ورزم و بس
هیچ سر نیست که در عشق تو سودایی نیست

خونم از دیده بپالود و کنون در تن من
آنقدر خون که بدان دست بیالایی نیست

داشتم یک دل و بردی دگرت چیست مراد
هر زمانم دلی از نو که تو بربایی نیست

سخن عشق چه گویی بر نااهل جلال
چه کشی سرمه در آن دیده که بینایی نیست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}