شمارهٔ ۱۱۸

غزلیّات

مرا خیال وصالش ز سر به در نرود
اگر سرم برود عشق او ز سر نرود

من این معاینه با خود به خاک خواهم برد
که حسرت است که هرگز ز دل به در نرود

ز دست هجر تو یک روز نگذرد که مرا
هزار غصّه و خونابه در جگر نرود

شراب صرف محبّت حرام باد بر آن
که چون رود ز جهان مست و بی خبر نرود

هزار سال بخسبم به زیر خاک و هنوز
ز لوح سینه من نقش آن به سر نرود

اگر تیغ و سنان قصد جان کند محبوب
محبّت از دل عاشق بی غم و غصه نرود

رواست کز همه عالم نظر فروبندم
که نقش آنکه بود در دل از نظر نرود

حدیث روضه رضوان مکن که خاطر را
ز کوی دوست به سر منزل دگر نرود

بسوز خرمن عمرت جلال از آتش عشق
که خرمنی که بسوزد به باد بر نرود

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}