شمارهٔ ۱۴۴

غزلیّات

دلبر نرفت بر سر عهد و وفا هنوز
در سینه کینه دارد و در سر جفا هنوز

بس فتنه ها که خاست ز چشمان شوخ او
وان شوخ چشم می ننشیند ز پا هنوز

گر درد من ازو و دوایم ز دیگری ست
یک درد ازین مرا بِهْ از آن صد دوا هنوز

زان روشن است دیده بختم که می کند
از خاک آستانه او توتیا هنوز

یک دم نسیم با دم او همدمی گزید
زان دم معطّر است نسیم صبا هنوز

یک قطره خوی ز عارض او بر زمین چکید
جان می دمد ز خاک به جای گیا هنوز

بر در همی زنم سر و می آیدم به گوش
کز آستان ما بنرفت این گدا هنوز

روزی تن جلال چو گردد اسیر خاک
جانش به درد عشق بود مبتلا هنوز

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}