شمارهٔ ۱۵۱

غزلیّات

می دهم جان ز پی لعل زمرّد پوشش
گرچه حاصل نشود کام به سعی و کوشش

چشم مستش که به هر غمزه بریزد خونی
گو بخور خون من خسته که بادا نوشش

تا چه لطف است، در آن شکل و شمایل که شده ست
دیده حیران و خرد واله و جان مدهوشش

تو سکون از دل سودازده من مَطَلب
کاین نه دیگی ست که هرگز بنشیند جوشش

غمزه اش هر نفسی خون دلم می ریزد
باز جان می دهدم لعل لب خاموشش

باچنین صورت زیبا و قد و خد که تراست
گر ملک پیش تو آید ببری از هوشش

دیگرش پند کسان جای نگیرد در گوش
هر که آکنده شد از پنبه غفلت گوشش

سر که دارم چو به پای تو فدا خواهد شد
من دلسوخته تا چند کشم بر دوشش

ای جلال! ار سر زلفش به کف آری روزی
یک سر موی به ملک دو جهان مفروشش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}