شمارهٔ ۲۱۰

غزلیّات

دادیم بسی جان و به جانان نرسیدیم
در درد بمردیم و به درمان نرسیدیم

در ظلمت اندوه بسی تشنه بگشتیم
روزی به لب چشمه حیوان نرسیدیم

بس سال که در بادیه عشق برفتیم
شد عمر به پایان و به پایان نرسیدیم

گفتند به جانان رسی ار بگذری از جان
از جان بگذشتیم و به جانان نرسیدیم

یاران و رفیقان همه از پیش برفتند
ما خسته بماندیم و به ایشان نرسیدیم

آن مورچه ماییم که در پای سواران
ماندیم و به درگاه سلیمان نرسیدیم

شد هر که همی خواست به مهمانی مقصود
جز ما که به دریوزه مهمان نرسیدیم

گفتیم به قربانش رسیم ار برسد عید
در عید رسیدیم و به قربان نرسیدیم

مانند جلال اکثر اوقات بگشتیم
چون باد و بدان سرو خرامان نرسیدیم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}