غزل 12 | این دل که به بند زلف دربستهست
این دل که به بند زلف دربستهست
بس جان که به تیغ خشم خود خستهست
بستهست نقاب مشگ بر رویت
زان ماه طلسم خویش بشکستهست
دل با غم تو در آمدهست از پای
بگذر ز سرش که این نه آن دستست
شاید که دلم ز خرمی بگسست
تا او به چه زَهره در تو پیوستهست
چشم ار ز لب تو دوش مِیْ خوردهست
انکار مکن هنوز هم مستست
فی الجمله رخ تو آفتی صعبست
هرکس که ندید روی تو رَستهست
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}