غزل 125 | دست در دامن فلان زدهایم
دست در دامن فلان زدهایم
پشت پا بر همه جهان زدهایم
آبرو زان به باد بر دادیم
کآتش اندر میان جان زدهایم
نیست از ناله هیچ فایده
زین سبب قفل بر دهان زدهایم
در چنین رنج گویدم تن زن
نتوان زد ولیک هان زدهایم
مکن ای دوست قصد جان چندین
که به صدگونه سوزیان زدهایم
رخ ز من درمکش که با رخ تو
طعنه بر ماه آسمان زدهایم
آه ازآن لافهای بیمعنی
کز تو در پیش این و آن زدهایم
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}