شمارهٔ ۲۷

غزلیات

گرم به قول رقیبان برند از بر خویش
نه ممکن است که دل برکنم ز دل‌بر خویش

دلش سپردم و عذرم به جا همی‌خواهم
که شرمسارم از این تحفه محقر خویش

چو آستین ارادت ز دست بیرون است
بر آستان عبادت نهاده‌ام سر خویش

زند به تیروم در آرزوی آن میرم
که التفات نماید به صید لاغر خویش

فراق صحبت مردن برابر است مرا
به دوستی که مگر دورم از برابر خویش

مرا مگوی که کی طالع تو نیک شود
که غافلند حکیمان ز سیر اختر خویش

صلای عشق توان زد فقیه خودبین را
ولی به خاک بباید فکند گوهر خویش

کسی بیان نکند درس عشق را چون من
که غیر فرو شسته‌ام ز دفتر خویش

(جنید) را سر خدمت بر آستانه توست
اگر ممالک عالم کند مسخر خویش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}