شمارهٔ ۱۷۴

غزلیات

از دور عشقباز ترا می توان شناخت
دوا نخست هر که ترا دید رنگ باخت

هرگز نمیرد آنکه پی جستجوی اوست
آب حیات شد چو در این ره نفس گداخت

شرمنده شد زهمسری بهتر از خودی
تا شد مقابل رخت آئینه روی ساخت

دنبال کرده نفس به جایی نمی رسد
یکران همت آنکه در این راه تاخت باخت

از اهل خلق کس نگریزد که صحبتش
با نیک و بد ز فیض نوازش بود نواخت

سنگ نمک بود محک اهل روزگار
نامرد و مرد را به همین می توان شناخت

جویا چه فیضها که نبرد از جهاد نفس
هر کس سمند سعی در این رزمگاه تاخت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}