شمارهٔ ۲۳۵

غزلیات

بسکه سر در صیدگاهش بر زمین افتاده است
هر طرف چون نقش پا نقش جبین افتاده است

پیش ما باشد یکی پست و بلند روزگار
نقش ما برخاسته تا بر زمین افتاده است

حلقه های دامنش از مژگان برگردیده است
صید دل را آنکه در فکر کمین افتاده است

هست در جولانگه او جاده ها خط شعاع
نقش پایش آفتابی بر زمین افتاده است

روشن است از توتیای گرد غربت دیده اش
شمع مجلس تاجدار از انگبین افتاده است

از غبار راهش آمد نکهت دود کباب
بسکه دلها در پی آن نازنین افتاده است

برنخیزد بعد از این جویا غبار از خاک هند
بسکه آب روی مردان بر زمین افتاده است

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}