شمارهٔ ۹۶۵

غزلیات

ساعد او می زند بر شمع کافور آستین
دست حسنش می فشاند بر رخ حور آستین

بسکه روشن گشته بر دستم چراغ داغ عشق
شد بسان پردهٔ فانوس پرنور آستین

می شود چون صبح روشن از فراغ روی او
بر چراغ مرده افشاند گر از دور آستین

از لباس ظاهری یک ذره ای باطن بگیر!‏
دست تا موجود باشد نیست منظور آستین

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}